غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

373

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

پنجاه سوار نامدار و اميرزاده لاغرى كه ده كس همراه داشت روى بامان كوه آورد و چون ثلثى از شب بگذشت بقلعه درآمده روز ديگر لاغرى را قرين انعام و اكرام بازگردانيد و به دانشمند بهادر پيغام فرمود كه ما بعهد خويش وفا كرديم بايد كه آن جناب نيز از مقتضاى پيمان تجاوز جايز ندارند و چون لاغرى به پدر پيوست دانشمند عازم شهر گشته فرمود تا ناى زرين دردميدند و كوس حربى فرو كوفتند و رايت اژدها پيكر برافراختند و بغرور موفور از كهدستان سوار شده روى به شهر آوردند و بعد از وصول از شكوه خاكريز و رفعت فصيل در تعجب افتاده بتخريب سور فرمان داد و او دروازها را بمعتمدان خويش سپرد و روز ديگر كس نزد محمد سام فرستاده پيغام داد كه بملازمت مبادرت نماى و از فرموده تجاوز جايز مدار محمد سام در برابر كلمات خشونت‌آميز زبان رانده و امير دانشمند قصد كرد كه بمحاصرهء قلعه پردازد اما بتعليم مولانا وجيه الدين نسفى شيخ الاسلام خواجه قطب الدين چشتى را با طوطك بلا نزد فخر الدين بامان كوه روان ساخت تا از زبان او به گوش ملك رسانند كه چنان داعيه دارم كه فرزند لاغرى را باردوى همايون فرستم تا عرضه دارد كه ملك اطاعت فرمان واجب الاذعان نموده بلده هراة را بديوان اعلى بازگذاشت و از آن مىانديشم كه پادشاه بپرسد كه ملك قلعه اختيار الدين را تسليم كرد يا نى و اين سخن را لاغرى جواب نتواند گفت اكنون صلاح چنان مينمايد كه ملك رقعه بمحمد سام بنويسد كه مرا لحظهء بقلعه راه دهد مقرر آنكه آن مقام را نظاره كرده بيرون آيم و بپادشاه عرضه داشت كنم كه ملك شهر و قلعه را بخدام درگاه عالم پناه سپرد و چون اينمعنى بر راى انور سلطانى واضح كرد و البته يرليغ جهان‌گشاى نفاذ يافته بار ديگر حكومت اين مملكت تعلق بملك خواهد گرفت و جناب شيخ الاسلامى و طوطك بلا اين ملتمس را بعرض ملك فخر الدين رسانيده آن جناب بغايت رنجيده گفت من ميدانستم كه اين مغول بد كيش بعهد خويش وفا نخواهد كرد و خواجه قطب الدين چشتى زبان به نصيحت گشاده و طوطك بلا مبالغه نموده و بالاخره ملك فخر الدين رقعه به محمد سام نوشت مضمون آنكه پدرم امير دانشمند بتماشاء حضار خواهد آمد بايد كه در استرضاء خاطرش سعى نمائى و اين نوشته را خواجه قطب الدين بجمال الدين محمد سام رسانيده محمد سام گفت بموجب فرموده ولى نعمت عمل خواهم نمود و بعضى از مورخان گفته‌اند كه ملك فخر الدين نهانى رقعه ديگر بمحمد سام فرستاده او را برعايت حزم و محافظت حصار امر كرده بود القصه چون خبر اطاعت محمد سام بامير دانشمند رسيد عزيمت قلعه نموده در خفيه به اولاد خويش طغاى و لاغرى گفت كه در حصار مترصد من باشيد و هرگاه كه كمان خود از قورچى طلب دارم محمد سام و اتباع او را بگيريد آنگاه هندوى منجم را طلبيده گفت رملى بكش و ببين كه صلاح ما در رفتن قلعه هست يا نى هندوى رمل كشيده بعرض رسانيد كه اولى آنست كه امير بقلعه تشريف نبرند زيرا كه از اشكالى كه متعلق بدولت ابد پيوند است بوى خون مىآيد دانشمند بهادر از شنيدن اين سخن انديشه‌مند گشت و بالاخره بنابر اغواء مولانا وجيه الدين متوجه حصار اختيار الدين شده نخست پسر خود لاغرى را با بيست